یک جنسِ دوم


۴۰

Posted in روزانه توسط یک زن در 4 ژوئن 2014

آمده ام این جا، در خانه ی جدید، نشسته ام وسط عمله و بنا تا شاید کارها سریع تر پیش برود!‌‌‌‌ بله همچنان اسباب کشی نکرده ایم و بابت هر روز تاخیر چهارصد تا پانصد یورو از جیب مان می رود! یعنی باید بابت هر یک نفر کارگری که در این خانه رفت و آمد می کند، بپردازیم. حالا هزینه ای که بابت شارژ ساختمان و برق آن خانه قدیمی پرداختیم، هیچ!
اصولا هر کجای دنیا که باشی، باید دعا کنی که سروکاری با جماعت ِ عزیز ِ خدمات ِ ساخت و ساز نداشته باشی، بدقول هستند و باحوصله! مخصوصا زمانی که دستمزدشان ساعتی باشد!
آنها دارند سنگ می تراشند و سیمان درست می کنند و سرامیک جا می اندازند و موزیک شان را گوش می دهند، من در آشپزخانه نشسته ام و چای می نوشم و خرماهای دوست داشتنی م را مزه مزه می کنم و از پنجره به همسایه هایی چشم می دوزم که از این همه سر و صدا کلافه شده اند و یک خط در میان به بالکن می آیند و به پنجره ها و بالکن ما چشم می دوزند و از ته دل دعا می کنند که هر چه سریعتر این تعمیرات تمام شود و ما بیاییم سر خانه و زندگیمان!
امید دارم دلشان پاک باشد!!

۳۹

Posted in روزانه توسط یک زن در 13 مه 2014

من تلاش خود را برای منصرف کردن ِ مردخانه کردم، اما زیر ِ بار نرفت! حوصله استرس ندارد و البته حوصله ی قسط های بیشتر و مستاجر داشتن و سروکله زدن با اداره ی مالیات. خانه را فروختیم! هیچ گمان نمی کردم فروش خانه تا این حد دردناک باشد. تمام راه ِ رفت و بازگشت به محضر و البته در محضر، آنقدر تلخ بودم که باورش برای ِ خودم هم سخت بود اما در عوض مردخانه ِ لحظه به لحظه سبک تر می شد و لبخندش بیشتر!

این جا را با تمامی ِ خاطراتش باید به دیگران بسپاریم. دیگرانی که لحظه شماری می کنند برای ِ تحویل گرفتن ِ اینجا.

۳۸

Posted in روزانه توسط یک زن در 8 مه 2014

مشغول جمع کردن ِ کتاب ها هستم. قرار بر این است که آخر همین ماه به خانه ی جدید نقل مکان کنیم اما همچنان همه چیز آنجا بی سر و سامان است. قرار است تا دو هفته ی دیگر کسانی برای ِ بازسازی توالت و بالکن بیایند اما بقیه ی کارها را باید خودمان انجام دهیم. البته منظور از خودمان، خودم است. مدام به این می اندیشم که اگر این یک ماه هم بگذرد، دیگر می توانم صبح به صبح قهوه ام را بی استرس بنوشم و بعد از ظهرها از خانه بیرون بروم و راهم را کج کنم به سمت ِ همان کوچه ی باریک ِ خوش منظره ای که به دریاچه ختم می شود و یکی از ده ها دلیلی بود که ما این خانه را خریدیم! مردخانه اما بیشتر دلتنگ ِ چرت ِ بی دردسر بعداز ظهرهایش است. بسته بندی کتاب ها که تمام شود، می روم سروقته دکوری ها!

۳۷

Posted in روزانه توسط یک زن در 3 مه 2014

فردا می شود چهل روز! مردخانه بهتر است، من هم. پذیرفتن مرگ ابتدایش دردناک است اما می توان امیدوار بود که زمان این توانایی را دارد که به تنهایی همه چیز را تغییر دهد. فردا که تمام شود، همه می روند پی کارشان و شاید ماهی، سالی یکبار دیداری داشته باشند، شاید هم  نه! ما هم سخت درگیر ِ کارهای ِ مربوط به خانه ها خواهیم شد هر چند که من حالا هم درگیر هستم! من سال ها پیش آموخته های ِ حالای ِ مردخانه را آموخته ام و می دانم زندگی جریان خواهد داشت؛ چه آن هایی که دوستشان داری باشند چه نه! فردای ِ فردا، روز بهتری خواهد بود. من می دانم!

صفحهٔ بعد »